سب
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(سَ بّ) [ ع. ]<BR>۱- (مص م.) دشنام دادن.<BR>۲- (اِ.) دشنام، لعن و نفرین.<br>
فرهنگ فارسی معین
(سَ بّ) [ ع. ] ۱- (مص م.) دشنام دادن. ۲- (اِ.) دشنام، لعن و نفرین.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سب . [ س َب ب ] (ع مص ) دشنام دادن . ◄ (اِ) دشنام . (اقرب الموارد).
سب . [ ] (اِ) نظیر سیسن است و فرقی مابین سب و سیسن مشاهده نمیشود مگر با دقت فراوان و هر گاه در جای حفظ شود در صفا و رونق آن اضافه میشود و آن همیشه بدو مثقالی پیدا میشود. و از جمله ٔ آن حجر مکی است که سنگی است سبز رنگ و سخت . و از آنچه نمونه ٔ او در بلاد یمن بدست می آید و در هند سنبدان که وزن یک قطعه از آن به سه مثقال نیز میرسد و آن سنگی است نهایت سخت و جلا قبول نمیکند و این فرق است مابین سنبدان و سب . (الجماهر بیرونی صص ١٦٨ - ١٦٩). و رجوع به سیسن شود.
سب . [ س ِب ب ] (ع ص ) مرد بسیاردشنام . (منتهی الارب ). ◄ (اِ) معجر. (منتهی الارب ). ستر. (اقرب الموارد). ◄ دستار. (غیاث ) (منتهی الارب ). عمامه . (مهذب الاسماء). ◄ رسن . (منتهی الارب ) (دهار) (مهذب الاسماء) ◄ میخ . (منتهی الارب ) (مهذب الاسماء). ◄ جامه ٔ کتان تنک . (منتهی الارب ). جامه ٔ باریک . (مهذب الاسماء) (اقرب الموارد).
مترادف و متضاد واژهدان
بددهانی، دشنام، رده، فحش، لعن، ناسزا (متضاد: مدح، ستایش) دشنامدادن، فحش دادن، ناسزا گفتن (متضاد: ستودن، مرحباگفتن)