سبب
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سبب . [ س َ ب َ ] (ع اِ) رسن و هرچه بدان بدیگری پیوسته شود. (منتهی الارب ) (غیاث ) (آنندراج ).رسن . (ترجمان جرجانی ترتیب عادل ص ٥٦) : این سبب چه بْوَد بتازی گو رسن اندرین چَه ْ این رسن آمد بفن . مولوی . این رسنهای سبب ها در جهان هان و هان زین چرخ سرگردان مدان . مولوی . ◄ علت . (منتهی الارب ). جهت . باعث : کنون گران شدم و سرد و نانورد شدم از آن سبب که به چیزی همی بپوشم ورد. کسایی . از لب جوی عدوی تو بر آمدز نخست زین سبب کاسته و زرد و نوان باشد نال . فرخی . بازنموده است که سبب زوال دولت خاندان ایشان چه بوده است . (تاریخ بیهقی ). بدان سبب مردم زبان فرا بوسهل گشادند. (تاریخ بیهقی ). بدین سبب متحیر شدند بی خردان برفت خلق چو پروانه سوی هر نفری . ناصرخسرو. نسبت بدان سبب بگرفتند این گروه کز جهل می نسب نشناسند از سبب . ناصرخسرو. سبب این بلند گفتن من دولت توست فکرت من نیست . مسعودسعد. و قوی تر سببی در کارهای دنیا مشارکت مشتی دون عاجز است . (کلیله و دمنه ). و بباید دانست که ایزد تعالی هر کاری را سببی نهاده است . (کلیله و دمنه ). شاددلم زآنکه دل من غمی است کآمدن غم سبب خرمی است . نظامی . سبب چیست کامشب در این کنج غار بنیک اختری رنجه شد شهریار. نظامی . رنج را باشد سبب بد کردنی بد ز فعل خود شناس از بخت نی . مولوی . با توکل از سبب غافل مشو رمز الکاسب حبیب اللَّه شنو. مولوی . موجب درجات این چیست و سبب درکات آن چه ؟ (گلستان سعدی ). و آن را هیچ منفذی و مجری نبوده است سبب آنکه گرد بر گرد آن کوهها بوده اند. (تاریخ قم ص ٧٣). بمیراث بدو نرسیده است بلکه از پدر یافته سبب آنکه رکن الدوله رضی اﷲ که پدر اوست کسی است که ... (تاریخ قم ص ٧). ◄ مایه . (تفلیسی ). ◄ پیوند. (مهذب الاسماء) (مجمل اللغة) (ترجمان جرجانی ترتیب عادل ص ٥٦). ◄ (ص ) اسب بسیاررو. (مهذب الاسماء). ◄ (اِ) (اصطلاح فقه اسلامی و حقوق جدید ایران ) در مبحث خسارت کسی را گویند که موجب ایراد خسارت بغیر شود ولی عمل او بتنهایی کافی برای ایراد خسارت نباشد بلکه شخص دیگری باید نقشه و اراده ٔ او را بانجام برساند. در حقیقت باید گفت که سبب، پاره ای از اجزاء علت تامه را ایجاد می کند و شخص دیگر (که اصطلاحاً او را «مباشر» مینامند) جزء اخیر علت تامه را بوجود می آورد. ◄ (اصطلاح وراثت ) عبارتست از اتصال وارث بمورث، بیکی از دو راه : ١ - بوسیله ٔ رابطه ٔ زناشوئی ٢ - بوسیله ٔ ولاء که در مقابل نسب است و قرابتی را ایجاد میکند که قرابت آن را سببی میگویند. (از فرهنگ حقوقی جعفری لنگرودی ). ◄ (اصطلاح اصول ) چیزی است که طریقه ٔ رسیدن بحکم غیر مؤثر در آن باشد. (تعریفات کشاف اصطلاحات الفنون ). و آن دو قسم است، سبب تام و سبب غیر تام : ١ - سبب تام آنست که ایجاد می شود مسبب بوجود او فقط ٢ - سبب غیر تام، آن است که متوقف می شود بوجود مسبب علیه، لکن ایجاد نمیشود مسبب بوجود آن فقط. (کشاف اصطلاحات الفنون ). ◄ (اصطلاح عروض ) از ارکان عروض و آن را دو نوع نهاده اند، خفیف و ثقیل : ١ - سبب خفیف، یک متحرک و یک ساکن است چنانکه نم و دم و آن را از بهر آن خفیف خواندند که سبک در لفظ آید و آلت نطق از تلفظ آن زود فارغ شود. ٢ - سبب ثقیل، دو متحرک متوالی است که با آن هیچ ساکن ملفوظ نگردد چنانکه همه و رمه که حرف ها در این کلمات ملفوظ نیست و آن را از بهر آن ثقیل خواندند که دو متحرک متوالی در لفظ گران تر از یک متحرک و ساکنی آید. (المعجم ص ٢٥). ٣ - سبب متوسط، یک متحرک و دو ساکن آورده اند چنانکه کار و یار. (المعجم فی معاییر اشعار العجم ص ٢٩) . ◄ (اصطلاح پزشکی قدیم ) عبارتست از سبب فاعل دربدن انسان برای وجود افعال یا حفظ افعال چون غذا و دواء و حرارت و برودت . (از کشاف اصطلاحات الفنون ). ◄ (اصطلاح فلسفه ) هر چه لابدفیه باشد در وجودچیزی اعم از این که داخل در حقیقت آن باشد و آن ماده و صورت است یا خارج از حقیقت باشد و آن فاعل و غایت است . رجوع به کشاف اصطلاحات الفنون شود. در اصطلاح حکما چیزی را گویند که موجود باشد فی نفسه و حاصل شود از آن وجود دیگری یعنی چیزی که وسیله ٔ حصول چیزی باشد. (آنندراج ). رجوع به علت شود.