سبتی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سبتی . [ س َ ] (اِخ ) یوسف بن یحیی بن اسحاق سبتی مغربی . طبیبی از اهل فأس . رجوع به تاریخ الحکماء قفطی ص ٣٩٢ و رجوع به یوسف بن یحیی شود.
سبتی . [ س َ ] (اِخ ) علی بن یقظان . طبیب و شاعر و ادیب معروف که اصل او از سبتة است ولی بعضی او را بمصر نسبت دهند. او به سال ٥٤٤ هَ . ق . بمصر و از آنجا به یمن رفت سپس به عراق رفت . او راست قصیده ای در مدح جمال الدین ابی جعفر محمدبن علی بن ابی منصور اصفهانی بموصل با این مطلع: اء اِخواننا ماحلت عن کرم العهد فیالیت شعری هل تَغَیَّرْتُم ُ بعدی . (تاریخ الحکماء قفطی صص ٢٣٩ - ٢٤٠).
سبتی . [ س َ ] (اِخ ) علی بن خلیل مکنی به ابوالحسن .مردی عارف و گمنام بوده، امام غزالی در سبتة او را دیده و با او گفتگو کرده است . (غزالی نامه ص ٢٣٢).