سبحة
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سبحة. [ س َ ح َ ] (ع اِ) یکی سَبْح . رجوع به سبح شود. ◄ جامه ٔ چرمین . جامه هائی از پوست . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).
سبحة. [ س ُ ح َ ] (ع اِ) دعا. گویند: قضیت سبحتی . (اقرب الموارد). دعا و ذکر. (منتهی الارب ). ◄ نماز تطوع یعنی نافله، زیرا نمازگزار در آن تسبیح گو است . (از اقرب الموارد). نماز نفل، یقال : قضیت سبحتی ؛ ای تطوعی . (منتهی الارب ). ◄ مهره ٔ تسبیح . (منتهی الارب ) (دهار). ج، سبح . رشته ای از گلوله های خرد از گل پخته و ناپخته یا سنگ رنگین و یا بلور و یا یسر یا یشب و جز آن که با آن شمار اذکار و اوراد نگاه دارند. در تداول فارسی بدان تسبیح نیز گویند : ور بدست جاهل بی باک باشد یک زمان دفتر بیهودگی و سبحه ٔ علبا شود. ناصرخسرو. دیده ام عشاق ریزان اشک دارند از طرب آن همه چون سبحه در یک ریسمان آورده ام . خاقانی . حریف صبوحم نه سَبّوح خوانم که از سبحه ٔ پارسا میگریزم . خاقانی . عاشق برغم سبحه ّ زاهد کند صبوح بس جرعه هم بزاهد قرا برافکند. خاقانی . کوره پیغمبر و اصحاب او کو نماز و سبحه و آداب او. مولوی .
سبحة. [ س َ ح َ ] (ع اِ) (اصطلاح صوفیه ) تاریکی است که حق عز اسمه عالم و عالمیان را در آن آفرید. سپس رشحه ای از نور خود بر عالمیان پاشید پس هر که را از آن نور بهره ای رسید، هدایت یافت و هر کس از آن بی بهره ماند گمراه و سرگردان ماند. رجوع به کشاف اصطلاحات الفنون و تعریفات شود.