سبز خنگ
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سبز خنگ . [ س َ خ ِ ] (ص مرکب، اِ مرکب ) کنایه از فلک . (آنندراج ). یا صفت فلک و آسمان و گردون باشد : پیش رخش تو سبز خنگ فلک لنگ و سکسک بود بسان کلیج . عسجدی . صاحب عادل جمال الدین محمد کآورد سبز خنگ آسمان را حکم او در زیر ران . (از ترجمه ٔ محاسن اصفهان ص ٥٨). مه جلوه مینماید بر سبز خنگ گردون تا او بسر درآید بر رخش پا بگردان . حافظ. ◄ اشهب اخضر... (مهذب الاسماء). اشهب . (نوعی از رنگ اسب ) (اسب، مادیان ) : فلک بر سبز خنگی تندخیز است ز راهش عقل را جای گریز است . نظامی .