سبز کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سبز کردن . [ س َ ک َ دَ ] (مص مرکب ) برنگ سبز درآوردن : عدل کن با خویشتن تا سبز پوشی در بهشت عدل ازیرا خاک را می سبز چون مینا کند. ناصرخسرو. ◄ کاشتن و رویانیدن . (غیاث ). متعدی از سبز شدن . نهال کردن . (آنندراج ): تخضیر؛ سبز کردن . (منتهی الارب )(تاج المصادر بیهقی ) : یک زمان چون خاک سبزت میکند یک زمان پرباد وگبزت میکند. مولوی . هر که در مزرع دل تخم وفا سبز نکرد زردرویی کشد از حاصل خود گاه درو. حافظ. ◄ نواختن . ◄ برکشیدن . (آنندراج ) : از یک نگاه لطف مرا سرفراز کرد چشم تو سبز کرد چو بادام تر مرا. ملا مفید بلخی (از آنندراج ). ♦ سبز کردن سخن و حرف ؛ بر کرسی نشاندن حرف . (آنندراج ).