سبیکه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سبیکه . [ ] (اِخ ) نام مادر محمد تقی سبیکه ٔ نوبیه است و به روایتی صفیه از جهنیه . (از تاریخ قم ص ٢٠٠).
سبیکه . [ س َ ک َ / ک ِ ] (از ع، اِ) پاره ٔ نقره و مانند آن گداخته . ج، سبائک . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). زر و سیم گداخته . (دهار) (مهذب الاسماء). شوشه ٔ سیم . شمش نقره : عناب و سیم اگر نَبُوَدْمان روا بود عناب بر سبیکه ٔ سیمین او بس است . ابوالمؤید بلخی . پدید شد ز فلک مهر چون سبیکه ٔ زر که هیچ تجربه نتواند آن عیار گرفت . مسعودسعد. از آن سبیکه ٔ زر کآفتاب گویندش زند ستامی کان را ستارگان خوانند. مسعودسعد. و زر به شوشه ها و سبیکه ها میکردند. (مجمل التواریخ ). سبیکه فروریخت در نای تنگ برآمدزر سرخ یاقوت رنگ . نظامی .