ستادن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ستادن . [ س َ / س ِ دَ ] (مص ) پهلوی پازند «ستاتن »، هندی باستان، سانسکریت ریشه ٔ «ستا» (دزدیدن )، اوستا «تایو» (دزد). هوبشمان شکل مصدری اصلی را «سیتادن » دانسته = «ستدن » فارسی «ستادن »، در پهلوی «ستاتن »، ارمنی «ستان - ام » (دریافت کنم ). (حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). ایستادن . (برهان ) (آنندراج ) : بیامد بدرگاه مهران ستاد برِ تخت او رفت و نامه بداد. فردوسی . فریبرز با رستم کینه خواه ستادند بانیزه در قلبگاه . فردوسی . که ما بنده ٔ خاک پای توایم ستاده بتدبیر و رای توایم . فردوسی . ستاده جوانی بکردار سام بدیدش که میگشت گرد کنام . فردوسی . به قضا حاجت پیش تو ستادستم وز حلیمی بتو اندر نفتادستم . منوچهری . چندان مردم به انتظار ستاده که آن را اندازه نبود. (تاریخ بیهقی ). کس آمد که دژبان این کوهسار ستاده ست بر در به امّید بار. نظامی . بساط خسروی را بوسه دادند کمر بستند و در خدمت ستادند. نظامی . ستاده قیصر و خاقان و فغفور یک آماج ازبساط پیشگه دور. نظامی . ستاده ملک زیر زرین درفش ز سیفور بر تن قبای بنفش . نظامی . دورویه ستادند بر در سپاه سخن پرور آمد در ایوان شاه . سعدی (بوستان ). در چمن سرو ستاده ست و صنوبر خاموش که اگر قامت زیبا بنمایی بچمند. سعدی (بدایع). ◄ بمعنی چیزی گرفتن که ستدن باشد. (برهان ) (آنندراج ).