ستاره زدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ستاره زدن . [ س ِ رَ / رِ زَ دَ ] (مص مرکب ) قبه و خیمه و خرگاه برپای کردن . (آنندراج ) : بر سر رستم ستاره زده بودند که او را سایه همی داشت، باد برآمد و آن سایه بان بر آن افکند. (ترجمه ٔ تاریخ طبری بلعمی ). یکی خیمه ٔ پرنیان ساخته ستاره زده جای پرداخته . فردوسی . دهی دید خوش دل بدو رام کرد ستاره زد آنجا و آرام کرد. اسدی . فلک فزون شود ار لشکرش ستاره زنند زمین کم آید اگر دامن خیام کشند. ابورجائی غزنوی (از آنندراج ). و رجوع به ستاره شود.