ستاغ
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ستاغ . [ س ِ ] (اِ) کره ٔ اسب شیرخواره . و کره اسبی را نیز گویند که هنوز او را زین بر پشت ننهاده باشند و مطلق اسب را گویند اعم از آنکه کره باشد یا غیر کره . (برهان ). کره اسب شیرخواره و نازین کرده، و بمعنی اسب مطلق نیز آمده . (شرفنامه ). کره اسب زین ناکرده، و در نسخه ٔ میرزا کره اسب شیرخوار و اسب مطلق . (رشیدی ). کره اسب زین ناکرده و شیرخوار و اسب بزرگ . (آنندراج ). اسب تازی بود که زین نکرده باشند بسبب کرگی . (اوبهی ). اسب زین ناکرده بود بسبب آنکه هنوز کره باشد. (صحاح الفرس ) : بشوی نرم هم بصبر و درم چون بزین و لگام تند ستاغ . شهید بلخی . من باتو رام باشم همواره تو چون ستاغ کره جهی از من . خفاف . هزار دگر کرگان ستاغ بهر یک بر از نام ضحاک داغ . اسدی . خجسته شاهسواری که ثابتات و هلال ز روی مرتبه اش گشته نعل و میخ ستاغ . منصور شیرازی (ازآنندراج ). ◄ (ص ) اسب نازاینده و آدم نازاینده که به فارسی سترون و بعربی عقیمه گویند. (برهان ). عقیم و نازاینده . (آنندراج ). نازاینده . (صحاح الفرس ) : آن قوم را که دارند از کینْش سرستیغ مردان بوند عنین پاک و زنان ستاغ . قطران . ◄ (اِ) سقط جنین و افتادن بچه ٔ نارسیده از شکم . (ناظم الاطباء). ◄ (ص ) شتران شیر دهنده و شتران بسیارشیر.(برهان ). شتر بسیارشیر. (رشیدی ). ◄ (اِ)سرون هم آمده که شاخ گاو و گوسفند باشد. ◄ سرین و کفل . (برهان ). ◄ درخت گز. (ناظم الاطباء).