ستاندن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ستاندن . [ س ِ دَ ] (مص ) گرفتن . (آنندراج ). بدست آوردن . تحصیل کردن : شما را همه پاک برنا و پیر ستانم زر و خلعت از اردشیر. فردوسی . کنون می ستاند همی باژ و ساو ز دستان بهر سال ده چرم گاو. فردوسی . بگوید بدو هر چه داند ز شاه اگر سر دهد یا ستاند کلاه . فردوسی . مهربانی نکنی بر من و مهرم طلبی ندهی داد و همی داد ز من بستانی . منوچهری . رقعه بنمودم دوات دار را گفت بستان، بستد و به امیر داد. (تاریخ بیهقی ). بشش طریق جبایت ستاندم از عامه ز خانه و ز دکان و ز باغ و ضیعت و تیم . سوزنی . با گُرْسنگی قوت پرهیز نماند افلاس عنان از کف تقوی بستاند. سعدی . خراج اگر نگزارد کسی بطیبت نفس بقهر از او بستانند مزد سرهنگی . سعدی (گلستان ). ◄ رفع کردن . برداشتن . از میان بردن . برطرف کردن : و با داروهای خنک تیزی آن بستانند. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). ♦ بازستاندن ؛ بازگرفتن : من چراغم نور داده بازنستانم ز کس شاه خورشید است و اینک نور داده بازخواست . خاقانی .