ستاک
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ستاک . [ س ِ ] (اِ) هر شاخ نورسته ٔ تازه و نازک را گویند که از بیخ درخت بجهد. (برهان ) (غیاث ). ستاخ است که شاخ تازه رسته باشد. (آنندراج ). شاخی بود که از درخت نو برون آید یا از بیخش یا از بنش و آن شاخ تازه و نازک باشد. (اوبهی ). شاخ نو باشد که از بن ریاحین برآید. (لغت فرس اسدی ) : سوسن لطیف و شیرین چون خوشه های سیمین شاخ و ستاک نسرین چون برج ثور و جوزا. کسایی . من بساک ازستاک بید کنم بی تو امروز جفت سبزه منم . عماره . بشب در باغ گویی گل چراغ باغبانستی ستاک نسترن گویی بت لاغرمیانستی . فرخی . آسمان خیمه زد از بیرم و دیبای کبود میخ آن خیمه ستاک سمن و نسترنا. منوچهری . ستاکهای گل اکنون درخت وقواقند ز زندواف بر او صدهزار گونه زبان . ازرقی . غرقه گردد بامدادان هر ستاک گلبنی بر مثال خاطر مداح میر اندر گهر. ازرقی (از آنندراج ). ◄ مطلق شاخ درخت را گفته اند خواه تازه باشد و خواه غیرتازه، و به شین نقطه دار هم آمده است و درست است چه در فارسی سین و شین بهم تبدیل می یابند. (برهان ). شاخ درخت . (آنندراج ) (اوبهی ). ◄ شاخ نازک و تازه ٔ درخت تاک را که درخت انگور باشدگویند خصوصاً و آن را بسبب ترشمزگی میخورند. (برهان ). تاک رز. (اوبهی ).