ستایش کنان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ستایش کنان . [ س ِ ی ِ ک ُ ] (ق مرکب ) در حال ستایش : چو از خواب گودرز بیدار شد ستایش کنان پیش دادار شد. فردوسی . چو بر آستان ملک سر نهاد ستایش کنان دست بر سر نهاد. سعدی . رجوع به ستایش کردن شود.
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ستایش کنان . [ س ِ ی ِ ک ُ ] (ق مرکب ) در حال ستایش : چو از خواب گودرز بیدار شد ستایش کنان پیش دادار شد. فردوسی . چو بر آستان ملک سر نهاد ستایش کنان دست بر سر نهاد. سعدی . رجوع به ستایش کردن شود.