ستبر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ستبر. [ س ِ ت َ ] (ص ) استبر. اوستا «ستوره » (ستبهره، ستمبهره ) (محکم )، پهلوی «ستپر» و «ستور»، هندی باستان : ریشه ٔ «ستبه » (تعیین کردن، تکیه دادن )، قیاس کنید با استی «ست، اود» (قوی ). (حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). گنده و لک و پک و غلیظ. سطبر با طای حطی، معرب آن است . (برهان ). گنده و غلیظ. (آنندراج ). پارچه ٔ گنده را گویند و استبره و ستبر پارسی و سطبر معرب آن است . (آنندراج ). غلیظ. (دهار). گنده و غلیظ. و سطبر معرب آن است . (غیاث ) : که رانش چو ران هیونان ستبر دل شیر و نیروی ببر و هژبر. فردوسی . ستبر است بازوت چون ران شیر بر و یال چون اژدهای دلیر. فردوسی . گنگی پلید بینی و گنگی پلید پا محکم ستبر ساقی زین کرده ساعدی . عسجدی . کمانی چو خفته ستون ستبر زهش چون کمندی ز چرم هزبر. اسدی . شیر گردن ستبر از آن دارد که رسولی بخرس نگذارد. سنایی . ♦ ستبراندام ؛ درشت هیکل . آنکه اندام ستبر دارد. ♦ ستبربازو ؛ که بازوی ضخیم و کلفت دارد. ♦ ستبرباف ؛ بافنده ٔ ثوب و جامه ٔ ضخیم و سطبر. ♦ ستبرپوست ؛ پوست کلفت . ♦ ستبرران ؛ آنکه ران ضخیم و کلفت دارد. ♦ ستبرساق ؛دارای ساق ضخیم و کلفت . رجوع به سطبر شود.