ستدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ستدن . [ س ِ ت َ دَ ] (مص ) پهلوی «ستتن » . گرفتن . دریافت کردن . رجوع کنید به استدن . ستادن . (حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). گرفتن . (آنندراج ) (غیاث ) : کآن تبنگو کاندر آن دینار بود آن ستد زیدر که ناهشیار بود. رودکی . و این ناحیت بستدند و این جا مقیم شدند. (حدود العالم ). کس این گنج نتواند از من ستد بد آید بمردم ز کردار بد. فردوسی . از او بستد آن نامه مرد جوان ز رفتن پر اندیشه بودش روان . فردوسی . مینمود اورا کاین از تو توانم ستدن ره تبه کردن تو خود ز بنه بود گناه . فرخی . روز بیکار و روز کردن کار بستدندی ز شیرشرزه شکار. عنصری . نه هر چه یافت کمال از پیَش بود نقصان نه هر چه داد ستد باز چرخ مینایی . منوچهری . ز من مستان ز بی مهری روانم که چون تو مردمم چون تو جوانم . (ویس و رامین ). اشارت کرد سوی بونصر مشکان که منشور و نامه بباید ستد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٧٧). آنچه از او میباید ستد، مبلغ آن بنویسد و به عبدوس دهد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٦٧). صاحب بریدان و قضاة وصاحب دیوان خداوند باشند و مال می ستانند و بما میدهند به بیستگانی . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٥١٤). همی بستد سنان من روان ها همچو بویحیی همی برشد کمیت من بتاری همچو کرّاتن . فرقدی . یک درم از کس بناحق نتوانستدی ستدن . (نوروزنامه ). طالب شاه عادل است جهان تو نیت خوب کن جهان بستان . سنایی . نامه ز منقار مرغ بستد و بر خواند نعره ٔ تحسین ز خاص و عام برآمد. خاقانی (دیوان چ سجادی ص ١٤٦). این بگفت و دوات بر من زد اسب و ساز و سلیح من بستد. نظامی . مال یتیمان ستدن کار نیست بگذر کاین عادت احرارنیست . نظامی . انصار دین زمام اختیار از دست ایشان بستدند. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٢٨٦). باریتعالی بسبب سیف الدوله انتقام از ایشان بستد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٢٠٦). دلبر از ما بصد امّید ستد اول دل ظاهراً عهد فرامش نکند خلق کریم . حافظ. ♦ انصاف ستدن ؛ انصاف خواستن . انصاف گرفتن : بخراسان روم انصاف ستانم ز فلک کآن ستم پیشه پشیمان بخراسان یابم . خاقانی . ♦ بازستدن ؛ بازگرفتن . پس گرفتن : ز خسرو زیان باز باید ستد اگر چه زیانست صد بار صد. فردوسی . بوسهل زوزنی و دیگران تدبیر کردند در نهان که مال بیعتی و صلتهائی که برادرت امیر محمد داده است باز باید ستد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٢٥٨). چودهد ملک خدا باز همو بستاند. (از تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٩٠). چون مرا عشق تو از هر دو جهان باز ستد چه غم از سرزنش هر دو جهانم باشد. سعدی (بدایع). ♦ تاوان ستدن ؛ تاوان خواهی کردن : و ما این تاوان مر ادب را بستدیم تا خداوندان اسپ، اسپ را نگه دارند. (نوروزنامه ). ♦ جان ستدن ؛ میراندن : از جمال تو وقت جان ستدن ملک الموت شرمناک شده . خاقانی . یک گهر نَدْهد و بجان ستدن هر زبان باشدش هزار آهنگ . خاقانی . ♦ زبان ستدن ؛ چیز یاد گرفتن .، کمک کردن : نخست از من زبان بستد که طفل اندر نوآموزی چو نایش بی زبان باید نه چون بربط زباندانش . خاقانی . ♦ واستدن ؛ گرفتن . برگرفتن . برداشتن : گرخوانده ای سعادت عقبیش رد مکن ور داده ای مؤنت دنیاش واستان . خاقانی (دیوان چ عبدالرسولی ص ٣١٧). ۩ پس گرفتن . بازپس گرفتن : لیک آن داده را بهشیاری واستاند که نیک بد گهر است . خاقانی . دست بجان نمیرسد تا بتو برفشانمش بر که توان نهاد دل تا ز تو واستانمش . سعدی (غزلیات ). ◄ تسخیر کردن . گشادن : پرویز گفت ای فاسق ترا با این ملک دادن و ستدن چه کار است . (ترجمه ٔ تاریخ طبری بلعمی ). و لشکرگاه روسیان آنجا بود آنگاه که بیامدند و بردع بستدند. (حدود العالم چ دانشگاه ص ١٦٢). این ولایت ستدن حکم خدایست ترا نبود چون و چرا کس را با حکم اله . منوچهری . یک نیمه ٔ گیتی ستد و سیر نباشد تا نیمه ٔ دیگر بِگِرَد دیر نباشد. منوچهری . و آن حصارها بهمه حیلت ها که کردند نیارستند ستدن . (تاریخ سیستان ). بدان حدود رفتند و آن نواحی بستدند. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). ◄ گدایی . کدیه : ستدن کار گدایان و بی همتان باشد. (کیمیای سعادت ). رجوع به استدن و ستادن شود.