سترگ
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سترگ . [ س ُ / س َ / س ِ ت ُ ] (ص ) هندی باستان «ستورا» (ضخیم، عریض )، «ستولا» (درشت، ضخیم، بزرگ )، پهلوی «ستورگ »، کردی «اوستور»، استی «ست اور، ست ایر» (بزرگ، قوی )، بلوچی «ایستور»، یودغا «اوستور». (حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). مردم بغایت بزرگ جثه و قوی هیکل و درشت . (برهان ) (آنندراج ). بزرگ و کلان . (غیاث ). بزرگ جثه . درشت . (شرفنامه ) (آنندراج ) : بویژه که باشد ز تخم بزرگ چو بی جفت باشد نماند سترگ . فردوسی . بزد بر سر اژدهای سترگ جهانجوی یل پهلوان بزرگ . فردوسی . قوی استخوانها و بینی بزرگ سیه چرده گردی دلیر و سترگ . فردوسی . یکی خورد بر پادشاه بزرگ دگر شادی پهلوان سترگ . اسدی . تو ماهیکی ضعیفی و بحر است این دهر سترگ و بدخوی و داهی . ناصرخسرو. دشمن فرد است بلایی بزرگ غفلت از او هست خطایی سترگ . نظامی . می ستودندش بتسخر کای بزرگ در فلان جا بد درختی بس سترگ . مثنوی . ◄ مردم لجوج ستیزه کار و تند و خشمناک . (برهان ). ستیزه کار، لجوج و تندخو. (آنندراج ). ستیزه کار و تند و لجوج . (رشیدی ). خشمناک . (شرفنامه ). سرکش و لجوج و تند. (فرهنگ اسدی ) : ستوده بود نزد خرد و بزرگ که در رادمردی نباشد سترگ . فردوسی . پذیرفته ام از خدای بزرگ که دل بر تو هرگز ندارم سترگ . فردوسی . بدین خوی سترگ و چشم بر شرم بدان کردارو گفتار بی آزرم . (ویس و رامین ). مر او را پدر هست مردی بزرگ نباید شدن با چنان کس سترگ . شمسی (یوسف و زلیخا). ◄ بی آزرم . (برهان ) (فرهنگ اسدی ) : مر مرا ای دروغگوی سترگ تالواسه گرفت از این ترفند. خفاف . جاف جاف است و شوخگین و سترگ زنده مگذار دول را زنهار. منجیک .