ستر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ستر. [ س َ ت َ ] (ع اِ) سپر. (از منتهی الارب ) (اقرب الموارد). سپر و تُرْس و جنه . (ناظم الاطباء). مقلوب تُرْس .
ستر. [ س َ ت َ ] (اِ) مخفف استر است که بعربی بغل گویند. (برهان ). مخفف استر است که بعربی بغل گویند، و سترون یعنی استرمانند، نازاینده و عقیم . (آنندراج ) : آنکه ستر بود و اسب زیر من اندر خر است وآنکه بدی تازنه در کف من خرگواز. لامعی . بر پشت ستر مفرش و بر پشت شتر مهد بر اسبان زین کرده و بر پیلان پالان . لامعی . جیب و گیسوی وشاقان و بتان باز کنید طوق و دستارچه ٔ اسب و ستر بگشائید. خاقانی (دیوان چ سجادی ص ١٦٠). نه انثی نه خنثی نه ماده نه نر زبون همچو اشترحرون چون ستر. پوربهای جامی (از آنندراج ). رجوع به استر شود.
ستر. [ س َ ] (ع مص ) پوشیدن . (منتهی الارب ) (ترجمان جرجانی ترتیب عادل بن علی ص ٥٦) (تاج المصادر بیهقی ). پوشیدن چیزی را. (اقرب الموارد). ◄ (اِ) پوشش : بگفت اینقدر ستر و آسایش است چو زین بگذری زیب و آرایش است . سعدی . ◄ (مص ) بازداشتن از سؤال . (منتهی الارب ).