ستمکاری
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ستمکاری . [ س ِ ت َ ] (حامص مرکب ) عمل ستمکار. ظالمی . ستمگری . جور. ظلم : این کارد نه از بهر ستمکاری کردند انگورنه از بهر نبیذ است بچرخشت . رودکی . داده ست بدو ایزد خلق همه عالم را وایزد نکند هرگز بر خلق ستمکاری . منوچهری . در طاعت بیطاقت و بی توش چرایی ای گاه ستمکاری با طاقت و با توش . ناصرخسرو. گر همی عمر ابد خواهی بپرهیز از ستم زآنکه از روی ستمکاری است اندک عمر باز. سنایی . ز باد جور ستمکاری و بلیت من جراحت دل مظلوم را رسید ستیم . سوزنی . دادگری شرط جهانداری است شرط جهان بین که ستمکاری است . نظامی . ترحم بر پلنگ تیزدندان ستمکاری بود بر گوسفندان . سعدی .