ستوار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ستوار. [ س ُت ْ ] (ص، ق ) مخفف استوار یعنی مضبوط و محکم . (برهان ) (آنندراج ) (انجمن آرا) : هر که فردای خویش را نگرید چنگ در دامن تو زد ستوار. فرخی . هزار طرف بیک میخ و هیچ از او نه پدید بزیر طرف سپاریده میخ را ستوار. ناصرخسرو. حصن هزارمیخه عجب دارم سست است سخت پایه ٔ ستوارش . ناصرخسرو. دراز قامت در هر وجب بقتل عدو هم از میانه کمر بسته بر میان ستوار. سوزنی (از آنندراج ). رجوع به استوار شود. ◄ امین و معتمد. (برهان ). امین و معتمد زیرا که او درراستی خود محکم و سخت است . (آنندراج ) : چه گویم از صفت او و فسق او و فساد بیازمای بسوگند اگر نیم ستوار. سوزنی . رجوع به استوار شود. ◄ باور کردن و تصدیق نمودن . (برهان ). رجوع به استوار شود.