ستودان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ستودان . [ س ُ / س َ ] (اِ) عمارتی را گویند که بر سر قبر آتش پرستان سازند. (برهان ) (جهانگیری ). همان دخمه ٔ آتش پرستان است که بصورت چاهی بوده و استخوان مرده در آن جای میدادند. ◄ گورستان و دخمه یعنی جایی که مرده را در آنجا گذارند. (برهان ). گورخانه ٔ گبران که مردگان آنجا نهند و آن را دخمه نیز گویند. (شرفنامه ٔ منیری ). گورخانه و مقبره ٔ گبران و آن خانه ای باشد که آتش پرستان مردگان در آن خانه نهند. (غیاث ). گورستان گبران و مغان . فقیر مؤلف گوید ستودان مخفف استودان است و آن دخمه و گورستان مغان است که مردگان خود را در آنجا گذارند تا استخوان ایشان در آنجا جمع شود و سابقاً در لغت بیلسته مرقوم شده که استه مخفف استخوان است بنابراین استودان و ستودان مخفف استخوان دان خواهد بود و آنچه در میان خرما و انگور و آلو و امثال آنهاست به مناسبت و مشابهت استخوان، استه گویند. (انجمن آرا) (آنندراج ) : مرده نشود زنده مرده بستودان شد آئین جهان چونین تا گردون گردان شد. رودکی . ستودان نیابیم گور و کفن یکی زآن همه نامدار انجمن . فردوسی . ز بهر ستودانْش کاخی بلند بکردند بالای او ده کمند. فردوسی . مرا نشست بدست ملوک و میرانست ترا نشست به ویرانی و ستودان بر. عنصری . بمشک و گلابش بشستند پاک سپردندش اندرستودان بخاک . اسدی . کیقباد بدارالملک پارس بمرد و آنجا ستودان کردند. (مجمل التواریخ ). هوشنگ ... بزمین پارس بمرد و آنجا ستودان ساختند. (مجمل التواریخ ). زآب به اصطخر بمرد و ستودان بکوه پایه ساختند. (مجمل التواریخ ). چو دیوان به مطموره های سلیمان چو رهبان بکنج ستودان قیصر. عمعق بخارایی . ستودانی از چرخ تابنده دید کزو بوی کافور تر میدمید. نظامی . نبشته بر او کای خداوند زور که رانی سوی این ستودان ستور. نظامی . در این دخمه خفته ست شدّاد و عاد کزو رنگ و رونق گرفت این سواد. نظامی . بلی هرکس از بهر ایوان خویش ستونی کند بر ستودان خویش . نظامی . رجوع به استودان شود.