ستوری
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ستوری . [ س ُ ] (حامص ) ستور بودن . حالت ستور : سوی خردمند ز خر خرتر است هر که مر او را بستوری رضاست . ناصرخسرو. از حال نباتی برسیدم بستوری یک چند همی بودم چون مرغک بی پر. ناصرخسرو.
ستوری . [ س ُ ] (ص نسبی ) منسوب بستور که جمع ستر باشد. (الانساب سمعانی ).
ستوری . [ س ُ ] (اِخ ) عبدالعزیزبن ستوری ابن محمد. از محدثان است . (منتهی الارب ).