ستیخ
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ستیخ . [ س ِ ] (ص ) ستیغ. (حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). هر چیز بلند و راست همچون ستون و قامت مردم . (برهان ). راست و بلند، و با ستیغ مرادف است . (آنندراج ). چیزی راست مانند تیر و نیزه و ستون . (رشیدی ) (اوبهی ). شق . راست . (صحاح الفرس ). امروز سیخ گویند. (مؤلف ) : خم آورد پشت سنان ستیخ سراپرده برکند هفتاد میخ . فردوسی . داشتم در میانه ٔ شعرا سرخ روی و ستیخ گردن خویش . سوزنی . ز زر اندر او صد ستون ستیخ ز ابریشمش رشته وز سیم میخ . اسدی . ◄ (اِ) راستی و بلندی . ◄ راست ایستادن . ◄ بر کوه و قله ٔ کوه . (برهان ). رجوع به ستیغ شود.