ستیزیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ستیزیدن . [ س ِ دَ ] (مص )جنگ و خصومت و پیکار نمودن . (آنندراج ) : که نادان ز دانش گریزد همی بنادانی اندر ستیزد همی . فردوسی . ابر از فزع باد چو از گوشه بخیزد با باد در آویزد و لختی بستیزد. منوچهری . چو گوید آنکه آمد میر تا با خصم بستیزد ز دو لشکر نماند هیچ سالاری که نگریزد. فرخی . مستیز که با او نه برآیی بستیز نه تو نه چو تو هزار زنار آویز. سوزنی . چند گویی مست گشتم می بده وقت مستی نیست مستیز ای غلام . انوری . خواجه از کبر آن پلنگ آمد که همی با وجود بستیزد. کمال الدین اسماعیل . نهنگ آن به که در دریا ستیزد کز آب خرد ماهی خرد خیزد. نظامی . نی دل که بشوی برستیزم نی زَهره که از پدر گریزم . نظامی . هر آن کهتر که با مهتر ستیزد چنان افتد که هرگز برنخیزد. سعدی . دو عاقل را نباشد کین و پیکار نه دانا خود ستیزد با سبکبار. سعدی (گلستان ). بر گیر شراب طرب انگیز و بیا پنهان ز رقیب سفله مستیز و بیا. حافظ.