سجن
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(س جْ) [ ع. ] (اِ.) زندان.<br>
فرهنگ فارسی معین
(س جْ) [ ع. ] (اِ.) زندان.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سجن . [ س ِ ] (اِخ ) نام دهی است از دهات قم ... رجوع به تاریخ قم ص ٦٣ شود.
سجن . [ س ِ ] (ع اِ) زندان و بازداشت . (منتهی الارب ). زندان وقیدخانه . (غیاث ). زندان . (مهذب الاسماء) (دهار) (ترجمان القرآن ). محبس . (اقرب الموارد) : قال رب السجن احب الی ّ مما یدعوننی الیه . (قرآن ٣٣/١٢). تو از جهلی بملک اندر چو فرعون من از علمم بسجن اندر چو ذوالنون . ناصرخسرو. رضای تو قصریست در صحن جنت خلاف تو سجنیست در قعر سجین . سوزنی . ور رهی خواهی از این سجن خرب سر مکش از دوست و اسجد و اقترب . (مثنوی ). کافران چون جنس سجّین آمدند سجن دنیا را خوش آیین آمدند. (مثنوی ). مباد دشمنت اندر جهان دگر باشد بزندگانی در سجن و مرده در سجین . سعدی . وگر بحکم قضا صحبت اختیار افتد بدان که هر دو بقید اندرند و سجن وبال . سعدی . بسجن اندر کسی شادان نباشد اگر باشد بجز نادان نباشد. پوریای ولی .
سجن .[ س َ ج َ ] (اِ) به معنی سجد که سرمای سخت باشد. (برهان ). رجوع به سجد و شجد و شجن و سجام و شجام شود.