سج
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سج . [ س َ ] (اِ) رخساره . (برهان ) (جهانگیری ) (شرفنامه ) (آنندراج ) : چون برفتم سوی کعبه بهر حج سخ بسنگ سود سودم زرد سج . قاضی نظام (از رشیدی ).
سج . [ س َج ج ] (ع مص ) بگل کردن دیوار را. (منتهی الارب ). در عربی گل بدیوارمالیدن . (برهان ). ◄ رقیق و تنک شدن پلیدی . (منتهی الارب ). نرم شدن چیزی غلیظ بود. (برهان ).
سج . [ س ُ ] (اِ) سرین و کفل . (برهان ) (جهانگیری ).