سحیم
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سحیم . [ س ُ ح َ ] (اِخ ) عامربن حفص ملقب به ابوالیقظان است . رجوع به ابوالیقظان و رجوع به الاعلام زرکلی ج ٢ ص ٤٦١ شود.
سحیم . [ س ُ ح َ ](اِخ ) شاعری رقیق الشعر است . وی بنده ای عجمی الاصل واز مردم نوبه است . بنی الحسحاس که بطنی از بنی اسدند او را بخریدند و سحیم در میان آنان نشأت یافت . تولد او در اوایل عصر پیغمبر(ص ) است . پیغمبر(ص ) او را دیده و شعر وی او را خوش آمد و تا اواخر خلافت عثمان زنده بود. بنوالحسحاس بدان جهت که سحیم در شعر با زنان آنان معاشقت میورزید او را کشتند. قتل او در حدودسال ٤٠ هَ . ق . است . (از الاعلام زرکلی چ ١ ص ٣٥٨).
سحیم . [ س َ ] (اِخ ) ابن مرةبن الدؤل بن حنیفه . جدی جاهلی است . فرزندان او بطنی از بکربن وائل از عدنانیه اند. (الاعلام زرکلی چ ١ ص ٣٥٩).