سخته
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سخته . [ س َ / س ُ ت َ / ت ِ ] (ن مف ) اسم مفعول از «سختن ». (حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). سنجیده و به وزن در آمده و وزن کرده شده . (برهان ) (غیاث ) : چو بازارگان را درم سخته شد فرستاده از کار پردخته شد. فردوسی . کسی کش نیاز است آید بگنج ستاند ز گنجی درم سخته پنج . فردوسی . همه راه خاقان بپردخته بود همه جای نزل و علف سخته بود. اسدی . جز سخته وپیموده مخر چیز که نیکوست کردن ستد و داد به پیمانه و میزان . ناصرخسرو. دست کیوان شده ترازوسنج سخته از خاک تا به کیوان گنج . نظامی . چون زر جوزایی اختران سپهرند سخته بمیزان ازکیای صفاهان . خاقانی (دیوان چ سجادی ص ٣٥٣). ◄ بمجاز، پخته . آزموده .مهذب : ویژه تویی در گهر سخته تویی در هنر نکته تویی در سمر از نکت سندباد. منوچهری . هدیه نیابی ز کس تو جز که ز حجت حکمت چون درّ و پند سخته بمعیار. ناصرخسرو. ♦ خویشتن سخته کردن ؛ مهذب کردن . تهذیب کردن . مؤدب ساختن : خویش را موزون و چست و سخته کن زآب دیده نان خود را پخته کن . مولوی . ♦ سخته کردن سخن ؛ راست کردن . درست کردن : آنکه ترازوی سخن سخته کرد بختور آن را بسخن پخته کرد. نظامی .