سخط
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سخط. [ س َ خ َ ] (ع مص ) غضب گرفتن . (اقرب الموارد). راضی نشدن . ضد رضا : ابونعیم مدتی بس دراز است در این سخط بماند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٤١٨). عیش ناخوش همی کنی به سخط سود بیخود چرا کشی به ستم . مسعودسعد. یکی از سکرات ملک آن است که خاینان را... آراسته دارد و ناهمال را به وبال سخط مأخوذ. (کلیله و دمنه ). سخط... از علتی زاید. (کلیله و دمنه ).
سخط. [ س ُ / س ُ خ ُ ] (ع مص ) خشم گرفتن و ناخشنود شدن . ضد رضا. (منتهی الارب ) (آنندراج ).