سخن چین
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سخن چین . [ س ُ خ َ ] (نف مرکب ) آنکه در میان سخن سعایت کند. (آنندراج ). غَمّاز. واشی . دوبهم زن . نمام . ساعی : گفته اش سربسر دروغ بود او سخن چین چو آسموغ بود. طیان . سدیگر سخن چین و دورویه مرد بکوشد برانگیزد از آب گرد. فردوسی . سخن چین و بیدانش و چاره گر نباید که یابند پیشت گذر. فردوسی . مده نزد خود راه بدگوی را نه مرد سخن چین دوروی را. اسدی . هر که گوش به قول سخن چین و نمام دارد و بر آن وفق نماید رنجها بیند. (سندبادنامه ص ٣٣٨). میان دو کس جنگ چون آتش است سخن چین بدبخت هیزم کش است . سعدی . سخن چین کند تازه جنگ قدیم بخشم آورد نیکمرد سلیم . سعدی . از سخن چینان ملالتها پدید آمد ولی گر میان همنشینان ناسزائی رفت رفت . حافظ.