سخندانی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سخندانی . [ س ُ خ َ ] (حامص مرکب ) سخن شناسی . ادیبی . شاعری . نیکو سخن گویی : کسی را که یزدان فزونی دهد سخندانی و رهنمونی دهد. فردوسی . گبر را گفت پس مسلمانی زین هنرپیشه ای، سخندانی . سنایی . نیست درعلم سخندانی و در درس سخا مفتیی چون تو مصیب و ناقدی چون تو بصیر. سوزنی . چشمه ٔ حکمت که سخندانی است آب شده زین دو سه یک نانی است . نظامی . بر حدیث من و حسن تو نیفزاید کس حد همین است سخندانی و زیبایی را. سعدی . سخندانی وخوشخوانی نمی ورزند در شیراز بیا حافظ که تا خود را به ملکی دیگر اندازیم . حافظ.