سر برزدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(~. بَ زَ دَ)(مص ل.)<BR>۱- روییدن.<BR>۲- آشکار شدن.<BR>۳- طلوع کردن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(~. بَ زَ دَ)(مص ل.) ۱- روییدن. ۲- آشکار شدن. ۳- طلوع کردن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سر برزدن . [ س َ ب َ زَ دَ ](مص مرکب ) دمیدن . طلوع کردن . طالع شدن : چو خورشید برزد سر از کوهسار سیاوش بیامد بر شهریار. فردوسی . چو خورشید سر برزند زین نطاق برآید ز دریا طراقاطراق . نظامی . سر برزده از سرای فانی بر اوج سرای آسمانی . نظامی . چونکه نور صبحدم سر برزند کرکس زرین گردون پر زند. مولوی . آفتاب از کوه سر برمیزند ماهروی انگشت بر در میزند. سعدی . ◄ بیرون آمدن : گر بگویم شمه ای زآن زخمه ها جانها سر برزند از دخمه ها. مولوی . ◄ رسیدن . ترقی کردن . نائل گشتن : مملکت شاد شد به شاگردی تا تو سر برزدی به استادی . مسعودسعد. ◄ تجاوز کردن . از حد گذشتن : بنگر کز اعتدال چو سر برزد با خور چه چند چیز هویدا شد. ناصرخسرو. ◄ رُستن . روئیدن : این نو شکوفه زنده سر از باغ برزده بر ما ز روز حشر و قیامت گوا شده ست . ناصرخسرو.