سر برکردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(~. بَ کَ دَ) (مص ل.) سربلند کردن، سر درآوردن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(~. بَ کَ دَ) (مص ل.) سربلند کردن، سر درآوردن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سر برکردن . [ س َ ب َ ک َ دَ ] (مص مرکب ) سر برآوردن که کنایه از یاغی شدن و نافرمانی کردن باشد. (برهان ) (آنندراج ). ◄ گذشتن . بررفتن . درگذشتن : گر خرد را بر سر هشیار خویش افسر کنی سخت زود از چرخ گردان ای پسر سر برکنی . ناصرخسرو. ◄ بیرون آوردن سر از جایی . بیرون شدن نگاه کردن را. خروج . درآمدن . خارج شدن : کس را از غوریان زهره نبودی که از برج سر برکردندی . (تاریخ بیهقی ). سر برکن ای منوچهر از خاک تا پس از خود ز اقبال بوالمظفر شروان تازه بینی . خاقانی . در نتوان بست از این کوی در بر نتوان کرد از این بام سر. نظامی . کین باز مرگ هرکه سر از بیضه برکند همچون کبوترش برباید به چنگلی . سعدی . ◄ سر بلند کردن . بلند کردن سر. سر برآوردن : خیره چه سر اندازم بر خاک سر کویت گر بوسه زنم پایت سر برنکنی دانم . خاقانی . گر سر قدم نمی کنمش پیش اهل دل سر برنمی کنم که مقام خجالت است . سعدی . از آن تیره دل، مرد صافی درون قفا خوردو سر برنکرد از سکون . سعدی . تحمل کنان را نخوانند مرد که بیچاره از بیم سر برنکرد. سعدی . گر چو چنگم بزنی پیش تو سر برنکنم اینچنین یار وفادار چو بنوازی به . سعدی . ◄ طالع شدن .ظاهر شدن : کوکب علم آخر سر برکند گرچه کنون تیره و در خفیت است . ناصرخسرو. سر چو آه عاشقان برکرد صبح عطر آتش زای زآن برکرد صبح . خاقانی . سرو بلند بستان با آنهمه لطافت هر روزش از گریبان سر برنکرد ماهی . سعدی . ◄ داخل شدن . درآمدن . رفتن : هر لحظه سر به جایی برمیکند خیالم تا خود چه بر من آیدزین منقطعلگامی . سعدی .