سر رفتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(~. رَ تَ) (مص ل.)<BR>۱- لبریز شدن، پُر شدن.<BR>۲- به پایان رسیدن.<BR>۳- بی حوصله شدن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(~. رَ تَ) (مص ل.) ۱- لبریز شدن، پُر شدن. ۲- به پایان رسیدن. ۳- بی حوصله شدن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سر رفتن . [ س َ رَ ت َ ] (مص مرکب ) از دست شدن سر. مردن . کشته شدن : در ازل بود که پیمان محبت بستند نشکند مرد اگرش سر برود پیمان را. سعدی . گر سر برود فدای پایت مرگ آمدنی است دیر یا زود. سعدی . ◄ ریختن مایعی یا جوش آمدن از اطراف دیگ و جز آن . (یادداشت مؤلف ). ♦ سر رفتن حوصله ؛ دل تنگ آمدن . گرفته خاطر شدن . ♦ سر رفتن دل ؛دل گرفتن و تنگدل شدن . اندوهگین شدن . ♦ سر رفتن مدت ؛ منقضی شدن وقت . به پایان رسیدن .
مترادف و متضاد واژهدان
لبریز شدن (مایع جوشان) به پایان رسیدن، تمام شدن بیتاب شدن، کمطاقت شدن
فرهنگ طیفی واژهدان
بهبیرون جریان یافتن، سرریز شدن، فوران کردن، غلیان کردن، جوشیدن، بالا زدن اشک ریختن