سر شدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سر شدن . [ س ِ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) بی حس شدن، چنانکه اندامی از شدت سرما یا پای و مانند آن از نشستن بسیار و ندویدن خون در آن . بی حس گردیدن عضوی از عدم جریان خون در آن و جز آن، چنانکه با مدتی زیر سایر اعضاء فشرده شدن آن یا سرمای سخت دیدن آن . (یادداشت مؤلف ).
سر شدن . [ س َ ش ُ دَ] (مص مرکب ) شروع نمودن در کاری . (مجموعه ٔ مترادفات ص ٢٢٦). کنایه از شروع شدن . (آنندراج ) : از این شوخ سرافکن سر بتابید که چون سر شد سر دیگر نیابید. نظامی (خسرو و شیرین ص ١١٣). ◄ به انتها رسیدن . تمام شدن : عشق تو بجان خویش دارم تا عمر بسر شود بدردم . خاقانی . ◄ سر شدن قلم ؛ تراشیدن آن . ◄ سر شدن مهم ؛ کنایه از سامان یافتن کار. (آنندراج ).