سر و پا
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سر و پا. [ س َ رُ ] (ترکیب عطفی، ق مرکب ) از پا تا سر. (آنندراج ). اول و آخر : یکایک هرچه میدانم سر وپای بگویم با تو گر خالی بود جای . نظامی . ◄ (اِ مرکب ) سر و سامان . نظم و قاعده : آن ِ شما ندانم و دانم که تا منم کار زمانه را سر و پایی نیافتم . خاقانی . به لباس زر خورشید مبدل نکنم سر و پایی که من از بی سروپایی دارم . صائب . ♦ بی سروپا ؛ ناکس .نااهل . ♦ سروپابرهنه ؛ که کلاه و پای افزار ندارد. گدا. مستمند. بی چیز : پیاده ای سروپابرهنه با کاروان حجاز از کوفه بدر آمد و همراه ما شد. (گلستان ).