سر پیچیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سر پیچیدن . [ س َ دَ ] (مص مرکب ) کنایه از سرکشی و نافرمانی کردن . (انجمن آرا) (برهان ) (آنندراج ). سرکشی کردن . (رشیدی ) : همان کن که پرسد ز تو کردگار نپیچی سر از شرم روز شمار. فردوسی . و گر سر بپیچم ز گفتار اوی هراسان شود دل ز آزار اوی . فردوسی . ببستند گردان ایران کمر جز از طوس نوذر که پیچید سر. فردوسی . سر از متابعت نپیچد. (گلستان سعدی ). کمان ابروی جانان نمی پیچدسر از حافظ ولیکن خنده می آید بدین بازوی بی زورش . حافظ. ◄ اعراض کردن . رو برگرداندن . منصرف شدن . ترک گفتن . دست کشیدن از کاری یا چیزی : سوی شاه توران فرستم خبر که ما را ز کینه بپیچید سر. فردوسی . تو خواهشگری کن به نزدیک شاه مگر سر بپیچد ز کین سپاه . فردوسی . چو شد شاه باداد [ خسرو پرویز ] بیدادگر از ایران نخست او بپیچید سر. فردوسی . چو در داد شاه آورد کاستی بپیچد سرهر کس از راستی . اسدی . نپیچیده سر از سودای شیرین بشوریده دل از صفرای شیرین . نظامی . جوانان فرخنده ٔ بختور ز گفتار پیران نپیچند سر. سعدی . مخنث به از مرد شمشیرزن که روز وغا سر بپیچد چو زن . سعدی . کدام دوست بتابد رخ از محبت دوست کدام یار بپیچد سر از ارادت یار. سعدی . ◄ پیچیدن گیسو را. زینت دادن گیسو. آراستن مو.