سراب
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سراب .[ س َ ] (اِخ ) مشهور به سراب فش . دهی است از دهستان کنگاور بخش کنگاور شهرستان کرمانشاه . واقع در ١٢ هزارگزی شمال باختری کنگاور. هوای آنجا سرد و معتدل است و دارای ٢١٠ تن سکنه است . آب آنجا از چشمه ٔ مهم سراب تأمین می شود. محصول آنجا غلات آبی و دیمی و میوه، چغندرقند. شغل اهالی زراعت، جاجیم و قالیچه و جوال بافی . راه آن مالرو است . از طریق خسروآباد گردکانه اتومبیل می توان برد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٥).
سراب . [ س َ ] (اِخ ) دهی است از دهستان خدابنده لو از بخش قروه ٔ شهرستان سنندج واقع در ٦ هزارگزی شمال خاوری گل تپه و ٦ هزارگزی خاور شوسه ٔ همدان به بیجار. هوای آنجا سرد و دارای ٥٥٠ تن سکنه است . آب آنجا از چشمه تأمین می شود. محصول آن غلات، انگور و انواع میوه ها، حبوب، و شغل اهالی زراعت و گله داری است . راه آن مالرو و در تابستان از طریق گل تپه اتومبیل می توان برد. مزارع غار صادق، اوج بلاغ و مزرعه ٔ محمدمرادبلاغ جزء این ده است . آب مزرعه ٔ غار صادق از غاری که در کوه جنوبی آبادی واقع است تأمین می شود. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٥).
سراب . [ س َ ] (اِخ ) دهی است از دهستان ییلاق بخش حومه ٔشهرستان سنندج واقع در ٣٦ هزارگزی خاور سنندج و ٤ هزارگزی شمال شوسه ٔ سنندج به همدان . هوای آنجا سرد و دارای ٤٩٥ تن سکنه است . آب آنجا از چشمه تأمین می شود. محصول آنجا غلات و شغل اهالی زراعت و گله داری است .صنایع دستی زنان قالیچه و جاجیم و گلیم بافی است . راه آن مالرو است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٥).