سربریده
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سربریده . [ س َ ب ُ دَ / دِ ] (ن مف مرکب )سرجداشده . که سر وی از تن بریده باشند : ز زعفران رخ ظالمان کند گه عدل حنوط جیفه ٔ ظلمی که سربریده ٔ اوست . خاقانی . ناسوده چو مرغ سربریده نغنوده چو عزم بردریده . نظامی . به مرگ سروران سربریده زمین جیب آسمان دامن دریده . نظامی . رجوع به سر بریدن شود. ♦ سربریده آواز کردن ؛ کنایه از شخصی که دست از جان شسته باشد و خواهد که از حریف خود انتقام کشد یارانش منع کنند که اگر این اندیشه داری با کس در میان منه . (آنندراج ). ♦ سربریده شمع؛ شمعی که سر آن را چیده باشند : در دستت اوفتادم چون مرغ پربریده در پیشت ایستادم چون شمع سربریده . خاقانی . ♦ سربریده طره ؛ گیسوئی که نوک آن را چیده اند : هر پاسبان که طره ٔ بام زمانه داشت چون طرّه سربریده شد از زخم خنجرش . خاقانی . ♦ سربریده قلم ؛ قلمی که نوک آن شکسته شده است : سربریده قلمت بس که کند خط انعام کهن را تجدید. سوزنی . ◄ کنایه از ناکس واجب القتل . (آنندراج ).
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی