سربست
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سربست . [ س َ ب َ ] (ن مف مرکب ) سربسته . سرپوشیده . که سر آن نهاده باشند : پژوهنده ٔ خاک سربست من نهد تهمت نیست بر هست من . نظامی . هرچه دارد در خم سربست گردون از من است می به حکمت میخورم جای فلاطون از من است . صائب (ازآنندراج ). ◄ مشکلی که امکان حل ندارد. (شرفنامه ٔ منیری ) (رشیدی ). ◄ (ق مرکب ) یکجا. یک کاسه . بطور کلی . دربست : ... عراق قسمت کرد، اصفهان به قتلغ اینانج داد سربست، و ایالت همدان به قراقز اتابکی داد و ری به ملک یونس خان . (راحةالصدور راوندی ).
سربست . [ س َ ب َ ] (اِخ ) دهی از دهستان همایجان بخش اردل شهرستان شیراز. دارای ٢١٢ تن سکنه . آب آن از رودخانه ٔ شش پیر. محصول آن غلات، برنج و حبوب است . (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ٧).
سربست . [ س َ ب َ ] (اِخ ) دهی از دهستان زیر راه بخش برازجان شهرستان بوشهر. دارای ١٤١ تن سکنه . آب آن از رودخانه ٔ دالکی . محصولش خرما است . (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ٧).