سرخ مرد
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سرخ مرد. [ س ُ م َ ] (اِ مرکب ) نازک بدن است و آن رستنیی باشد که برگش به برگ بستان افروز ماند و ساق آن سرخ و خوش آینده بود. (برهان ) (آنندراج ) (جهانگیری ) : چه شک آنجا که آن سرخار شد پست دمد گر سرخ مرد از خاک پیوست . امیرخسرو دهلوی (از آنندراج ). سرخک . رجوع به سرخک شود.