سرخره
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سرخره . [ س ُ خ ِ رَ / رِ ] (اِ مرکب ) سرخزه . سرخژه . سرخیژه . سرخچه . رجوع کنید به سرخیژه . (حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). نوعی از حصبه باشد و با زای نقطه دار هم آمده است . (برهان ) (آنندراج ).نوعی از علت دمیدگی که بیشتر کودکان را بر روی دمد.به تازیش حصبه و هند بودری نامند و آن را سرک و شرک نیز گویند. (شرفنامه ٔ منیری ). سرخجه . (جهانگیری ).
سرخره . [ س َ خ ِ رِ ] (اِخ ) دهی است از دهستان شبانکاره ٔ بخش برازجان شهرستان بوشهر. دارای ٢٠٠ تن سکنه . آب آن از چاه و محصول آن غلات است . اهالی به کشاورزی گذران میکنند. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ٧).