سرخر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سرخر. [ س َ رِ خ َ ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب ) معروف و به عربی رأس الحمار میگویند. (برهان ). سر الاغ . ◄ چوبی که سر خر بدان برداشته بر کناره ٔ فالیز گذارند. (غیاث ) : آن خرسری که شعر سراید به لحن خر پالیز شاعران را گوید سرخرم یعنی ز من شکوهد هر جا که شاعری است آن ظن مبر به من که بدو این گمان برم . سوزنی . گفت دهاقین را رسمی باشد که در میان جالیز چشم زخم را سرخر آویزند. (جهانگشای جوینی ). ◄ (ص مرکب ) بی حیا. (انجمن آرا) (آنندراج ). کنایه از مردم بی حیا باشد. (برهان ). ◄ مخل . (انجمن آرا). مخل و برهمزن کار. (غیاث ) (آنندراج ). ◄ گرانجان که نه بر جای خود در مجلس نشیند. (غیاث ). کسی که بی موقع به جایی بیاید و بنشیند که جای او نباشد. (برهان ) (آنندراج ). آنکه حضور یا ورود او مانع گفتاری یا کردن کاری است . (یادداشت مؤلف ). مزاحم : ور بازرسانند بدان مجلس خود را ایشان سرخر باشند آن مجلس پالیز. سوزنی . همیشه گرم چو طنبور بود صحبت ما نگشت بی سرخر کوک ساز عشرت ما. شفیع اثر (از آنندراج ). ♦ سرخر شدن ؛ مزاحم شدن . موی دماغ شدن . ♦ امثال : سرخر باش صاحب زر باش . یک دم نشد که بی سرخر زندگی کنیم .
سرخر. [ ] (اِخ ) دهی از دهستان جمعآبرود بخش حومه ٔ شهرستان دماوند.دارای ١١٥ تن سکنه است . آب آن از قنات و محصول آن غلات و لبنیات است . (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ١).