سردار
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(سَ) [ په. ] (ص فا.) فرمانده قشون، سالار.<br>
فرهنگ فارسی معین
(سَ) [ په. ] (ص فا.) فرمانده قشون، سالار.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سردار. [ س َ ] (اِخ ) متخلص به یغما. مجموعه ٔ وی بنام سرداریه ساخته و معروف شده است . رجوع به تاریخ ادبیات ادوارد براون ج ١ ص ٢١٧ و ٢١٩ و یغمای جندقی شود.
سردار. [ س َ ] (نف مرکب، اِ مرکب ) در پهلوی «سردهار» (قائد، پیشوا، رئیس )، از: سر (رأس، ریاست ) + دار (از داشتن ). قیاس کنید با سالار، سروان، ساروان . (حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). بمنزله ٔ سر است در پیکر و تن و سپاه به عربی مقدمه گویند و او پیشروهمه ٔ سپاه است و لشکر. رئیس . (زمخشری ) : سردار و امیر ایشان نورالدوله سالاربن بختیار بود. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). امروز بحمداﷲ و المنه به اقبال این دو سردار کامکار و دو پادشاه فرمان روا. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). ◄ پادشاه . ◄ خداوند. (آنندراج ) (شرفنامه ). پیشوا. صاحب : سردارتاجداران هست آفتاب و دریا نیلوفرم که بی او نیل و فری ندارم . خاقانی . ای قبله ٔ انصار دین سردار حق سردار دین آب از پی گلزار دین از روی دنیا ریخته . خاقانی . رزاق نه کآسمان ارزاق سردار و سریردار آفاق . نظامی . سردار خاندان حسین و حسن که هست روز عدوش تیره تر از دخمه ٔ یزید. سیف اسفرنگ . دیباچه ٔ مروت و دیوان معرفت لشکرکش فتوت و سردار اتقیا. سعدی . ◄ آنکه در دنبال تمام سپاه برای حراست تمام مردم آید او را دمدار گویند. بعربی اول را مقدمه و آخر را ساقه گویند. (انجمن آرای ناصری ).
سردار. [ س ِ ] (اِ مرکب ) نام سرخدار است در فومن . (جنگل شناسی ص ٢٥٦). رجوع به سرخدار شود.
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی
فرهنگ نامهای فارسی
نام مردانه