سردست
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سردست . [ س َ رِ دَ / س َ دَ ] (ق مرکب ) فی الفور و چالاکی . ◄ (اِ مرکب ) نام چوب دست قلندران . (غیاث ) (از آنندراج ). ◄ آنچه بالای دو پاچه ٔگوسفند و بز و مانند آن است . (یادداشت مؤلف ). ◄ قسمتی از دهانه ٔ آستین که بر روی آستین برمیگشت در قبا و جبه و نیم تنه و غیره . (یادداشت مؤلف ). قسمت سفلای آستین که محاذی مچ دست است : سردست یارم مخمل کاشی . (شعر عامیانه ) (از یادداشت مؤلف ). ◄ بند دست و مچ دست . (ناظم الاطباء) : سردست بگرفت و پیشش کشید از آن جایگه پیش خویشش کشید. فردوسی . به بازوان توانا و قوت سردست خطاست پنجه ٔ مسکین ناتوان بشکست . سعدی (گلستان ).
سردست . [ س َ دَ ] (اِخ ) نام دهی از ولایت آذربایجان است . (از نزهةالقلوب ج ٣ ص ٧٩).
سردست . [ س َ رِ دَ ] (ص مرکب ) حقیر. ◄ کم عیار. (غیاث ) (آنندراج ). ♦ متاع سردست و سردستی ؛ کالای فرومایه . مأخوذ از کالا که کهنه فروشان بر دوش گذارند و بدست فروشند. (آنندراج ) : زلفی که منم تشنه لب موج شکستش صد نافه ٔ چین است متاع سردستش . مفید بلخی .
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی