سردق
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سردق . [ س َ دَ ] (ع اِ) سراپرده . (دزی ج ١ ص ٦٤٧).
سردق . [ س َ دُ ] (ص )بسیار دزدی کننده . (غیاث ). شاید مصحف سَرّاق باشد.
سردق . [ س َ دَ ] (اِخ ) دهی است از دهستان لب کویر بخش بجستان شهرستان گناباد. سکنه ٔ آن ٦٠٠ تن . آب آن از قنات و محصول آن غلات، ارزن و زیره است . (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ٩).