سرده
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سرده . [ س َ دَ / دِ ] (اِ) اوستا «سرده »، پهلوی «سرتک »، نوع، قسم . (حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). بمعنی نوع است و انواع جمع آن است . (برهان )(جهانگیری ) (رشیدی ). ◄ قدحی که بدان شراب خورند. (برهان ). قدح شراب . (آنندراج ) : ز خمار بار عشق از دل تو سبک نگردد ز شراب راح ریحان دو سه سرده ٔ گران کش . سیف الدین (از آنندراج ). ◄ سرکرده و پیشوای میخوارگان . (برهان ). سرحلقه ٔ میخواران . (رشیدی ). سرحلقه و پیشوای میخوارگان . (جهانگیری ) (آنندراج ). ◄ ساقی . (برهان ) (آنندراج ) (رشیدی ) : سرده ٔ بزم شراب است امروز آنکه دی بود امام اصحاب . کمال الدین اسماعیل . چو من از خویش برستم ره اندیشه نبستم هله ای سرده مستم برهانم بتمامت . مولوی (ازآنندراج ). ◄ جنسی از خربزه . (برهان ). در هندوستان نوعی از خربزه ٔ قیمتی که شیرین ترو درازتر از سایر خربزه ها میباشد. (آنندراج ). ◄ هر میوه ٔ پیش رس . (برهان ). میوه ای که بعد از میوه ٔ پیش رس باشد. (رشیدی ) (آنندراج ).
سرده . [ س َ دِه ْ ] (اِ مرکب ) ظاهراً مقامی چون مقام کدخدایی . (یادداشت مؤلف ) : داروغه هندوانه و سرده خیار سبز کلونده شد محصل و بدران گزیر گشت . بسحاق اطعمه .
سرده . [ س َ دِه ْ ] (اِخ ) دهی از دهستان تحت جلگه ٔ بخش فدیشه ٔ شهرستان نیشابور. دارای ٣٠١ تن سکنه . آب از قنات . محصول آن غلات . (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ٩).