سردی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سردی . [ س َ ] (حامص ) برودت و خنکی . (ناظم الاطباء). مقابل خنکی : بخوشاندت گر خشکی فزاید دگر سردی خود آن بیشت گزاید. ابوشکور. چون ژاله بسردی اندرون موصوف چون غوره بخامی اندرون محکم . منجیک . یکی تند ابر اندرآمد چو گرد ز سردی همان لب بهم برفسرد. فردوسی . گرمی و سردی ترا هر یک مثال است از ستم زآن همی هر یک جهان را زشت و نازیبا کند. ناصرخسرو. چون خدا خواهد که یک تن بفسرد سردی از صدپوستین هم بگذرد. مولوی . نمیدانند کز بیمار عشقت حرارت بازننشیند بسردی . سعدی . ◄ بیرحمی و بیمهری . (آنندراج ) : من کرده درشتی و تونرمی از من همه سردی از تو گرمی . نظامی . که پرورده کشتن نه مردی بود ستم در پی داد سردی بود. سعدی . ◄ بی نمکی در گفتار و کردار : ای فرومایه و در کون هل و بی شرم و خبیث آفریده شده از فریه و سردی و سنه . لبیبی .