سرد
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سرد. [ س َ ] (ص ) پهلوی «سرت »، اوستا «سرته »، قیاس کنید با سانسکریت «سیسیره » (سرما)، ارمنی «سرن » (یخ )، «سرنوم »، «سرچیم » (یخ بسته و منجمد، از سرما تلف شدن )، کردی «سار»، افغانی «سر»، استی «سلد» (سرما)، بلوچی «سرد، سرت »، وخی «سور، سوری »، گیلکی، فریزندی، یرنی، نطنزی «سرد»، سمنانی و شهمیرزادی «سرد»، سنگسری و لاسگردی «سرد» . بارد. ضد گرم . چیزی که حرارت را نگاه ندارد. خنک . (حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). مقابل گرم . (آنندراج ). بارد. چیزی که حرارت و گرمی نداشته باشد. (ناظم الاطباء) : موی سر جغبوت و جامه ریمناک وز برون سو باد سرد بیمناک . رودکی . بدین چاه در آب سرد است و خوش بفرمای تا من بوم آب کش . فردوسی . تا کی از این گنده پیر شیر توان خورد سرد بود لامحاله هرچه بود سرد. منوچهری . گویند سردتر بود آب از سبوی نو گرم است آب ما که کهن شد سبوی ما. منوچهری . برنشست روزهای سخت صعب سرد... (تاریخ بیهقی ). سرد است هوا هر دم پیش آر می و آتش چون اشک دل عاشق کز یار همی پوشد. خاقانی . ◄ بی مزه . بی لذت و ناپسند و ناگوار و بی اصل و بی ته . (ناظم الاطباء). بی مزه و بی اصل و بی ته . پژمرده . بی اعتنا. ناخوش . (آنندراج ) : نه وقت عشرت سرد و نه وقت خلوت شوخ نه وقت خدمت قاصر نه وقت بار گران . فرخی . گرستن بهنگام با سوک و درد به از خنده ٔ نابهنگام و سرد. اسدی . جفا و جور و حسد را بطبع در دل خویش نفور و زشت و بد و سرد و خام باید کرد. ناصرخسرو. با نخوت پلنگی و از سگ گداتری از سگ گران و سرد بود نخوت پلنگ . سوزنی . دریغدفتر اشعار ناخوش و سردم که بد نتیجه ٔ طبع فرخج مردارم . سوزنی . به ترنم هجای من خوانی سرد و ناخوش بود ترنم خر. سوزنی . مکر آن باشد که زندان حفره کرد آنکه حفره بست آن مکری است سرد. مولوی . وعده را باید وفا کردن تمام ور نخواهی کرد باشی سرد و خام . مولوی . ◄ خوش . (آنندراج ). ◄ بیحس و سست : کنون گران شدم و سرد و نانورد شدم از آن سبب که به خیری همی بپوشم ورد. کسایی . ♦ آب سرد ؛ آب بارد. (ناظم الاطباء). ♦ آه سرد ؛ نفس عمیق هنگام غم و اندوه : چو افراسیاب این سخنها شنید یکی آه سرد از جگر برکشید. فردوسی . گاهی بکشم به آه سردش گاه از تف سینه برفروزم . خاقانی . به کنجی فرارفته بنشست مرد جگر گرم و آه از تف سینه سرد. سعدی . ♦ سخن سرد ؛ سخن که از روی دلتنگی و غم و بدحالی و پژمردگی یا بی اعتنایی و نفرت و بیزاری گفته شود. سخن بیمزه . گفتار موهن و بی اصل : سخن زهر و پازهر و گرم است و سرد سخن تلخ و شیرین و درمان و درد. ابوشکور. سخن گر نرفتی بدینگونه سرد ترا و ورا نیستی دل بدرد. فردوسی . اندر مناظره سخن سرد از اومگیر زیرا که نیست جز سخن سرد آلتش . ناصرخسرو. صبر کن برسخن سردش زیرا کآن دیو نیست آگاه هنوز ای پسر از نرخ پیاز. ناصرخسرو. ببخشود بر حال مسکین مرد فروخورد خشم سخنهای سرد. سعدی . مغزت نمی برد سخن سرد بی اصول دردت نمیکند سر رویین چون جرس . سعدی . ♦ سرد باد ؛ باد سرد. ♦ سرد کردن کسی را ؛ خوار و پست کردن . سبک کردن : فرستاده را گر کنم سرد و خوار ندارم پی ومایه ٔ کارزار. فردوسی . ♦ سرد گشتن ؛ ضد گرم شدن . پدید آمدن سرما. ۩ بمجاز، خوار شدن . بیمایه شدن . بی اعتنا و نومید گشتن . بی میل شدن : در این بود کآمد سواری چو گرد که آذرگشسب این زمان گشت سرد. فردوسی . کنون سال چون پانصد اندرگذشت سرو تاج ساسانیان سرد گشت . فردوسی . وزین حالها تو بکردار خواب نگردی همی سرد زین روزگار. ناصرخسرو (دیوان چ دانشگاه ص ٣٥٥). ♦ سرد گفتن ؛ سخن ناسزا و بد گفتن . سخن بی سرو ته و یأس آور گفتن : گر از من کسی زشت گوید بدوی ورا سردگوید براند ز روی . فردوسی . اگر سرد گویمت در انجمن جهاندار نپسندد این بد ز من . فردوسی . پسران خواجه احمد حسن را سخنی چند سرد گفت . (تاریخ بیهقی ). ♦ سرد و گرم آزمودن و چشیدن ؛ فراز و نشیب زندگی دیدن . خوبی و بدی جهان را دریافتن . تجربه آموختن : بدو گفت گودرز کای شیرمرد نه گرم آزموده ز گیتی نه سرد. فردوسی . هرچند عطسه ٔ پدر ماست و از سرای دور نبوده است و گرم و سرد نچشیده .(تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٢٦٥). خواجه حسن گرم و سرد روزگار چشیده و کتب باستان خوانده . (تاریخ بیهقی ). پرورده ٔ جهان دیده ٔ آرمیده ٔ گرم و سرد چشیده . (گلستان سعدی ).
سرد. [ س َ ] (ع اِ) زره . (غیاث اللغات ). اسم جامع است مر زره ها و حلقه ها را. (منتهی الارب ). نام جامعی است برای زره ها و دیگر حلقه ها چه آنها بهم پیوسته اند. از اینرو دو کناره ٔ هر حلقه را به میخ سوراخ می کنند گویند: جاؤا و علیهم السرد؛ یعنی حلقه ها. ◄ و قیل فی الاشهر الحرم ثلاثة سرد و هو ذوالقعدة و ذوالحجة و المحرم . و واحد فرد و هو رجب . (منتهی الارب ). به اعرابیی گفتند آیا ماههای حُرُم را می دانی ؟ گفت : آری سه ماه سرد است و یکی فرد، پس سرد عبارتند از: ذوالقعدة و ذوالحجه و محرم و فرد رجب است و ماههای نخست را بعلت پی درپی بودن و تتابع آنها سرد گویند. (از اقرب الموارد).
سرد. [ س َ ] (ع مص ) دراز ادیم دوختن . (منتهی الارب ). دوختن چرم را. سِراد. (از اقرب الموارد). رجوع به مصدر مزبور شود. مشک دوختن . (تاج المصادر بیهقی ). ◄ سوراخ کردن . (منتهی الارب ). سوراخ کردن چیزی را. (از اقرب الموارد). ◄ زره بافتن . (منتهی الارب ). زره پیوستن . (ترجمان جرجانی ترتیب عادل بن علی ) (تاج المصادر بیهقی ) (دهار). بافتن زره .(از اقرب الموارد) : ان اعمل سابغات و قدرفی السرد و اعمَلوا صالحاً انی بما تعملون بصیر. (قرآن ١١/٣٤). ◄ سخن نیکو راندن . (ترجمان جرجانی ترتیب عادل بن علی ). ◄ پی هم نقل کردن حدیث را. (منتهی الارب ). سرد حدیث و قرائت ؛ نیک کردن سیاق حدیث و قرائت و پیاپی آوردن آنها را. ◄ سرد قرآن ؛ به شتاب و سرعت خواندن آن را. (از اقرب الموارد). ◄ پی هم داشتن روزه را. (منتهی الارب ) (آنندراج ).