سرفکنده
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سرفکنده . [ س َ ف َ / ف ِ ک َ دَ / دِ ] (ن مف مرکب ) سرافکنده . شرمسار. خجل : خورشید سرفکنده و مه خویشتن شناس مریخ نرم گردن و کیوان فروتن است . انوری . نزد رئیس چون الف کوفی آمدم چون دال سرفکنده خجل وار میروم . خاقانی . چو مریم سرفکنده ریزم از طعن سرشکی چون دم عیسی مصفی . خاقانی (دیوان چ سجادی ص ٢٤). پیوسته پیش حکمت چون سرفکنده ام من زین بیش سرمیفکن چون شمع در کنارم . عطار. به کوی میکده گریان و سرفکنده روم چرا که شرم همی آیدم ز حاصل خویش . حافظ. گر بر در این میر تو ببینی مردی که بود خوارو سرفکنده . یوسف عروضی . ◄ سرفروهشته . سربزیرافکنده . سرفروبرده : مرا آید ز بوتیمار خنده لب آبی نشسته سرفکنده . عطار. گویند پشه بر لب دریا نشسته بود در فکر سرفکنده بصد عجز و صدنوا. عطار.
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی