سرقین
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سرقین . [ س َ رَ ] (اِخ ) دهی جزء دهستان حومه ٔ بخش مرکزی شهرستان اهر. دارای ٢٧١ تن سکنه است . آب آن از چشمه، محصول آن غلات و حبوبات است . (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ٤).
سرقین . [ س َ رَ ] (اِخ ) دهی از دهستان ایروموسی بخش مرکزی شهرستان اردبیل . دارای ٩٦٥ تن سکنه است . دارای چشمه های آب گرم معدنی طبی است که از شهرستانهای اطراف اهالی برای استحمام بدانجا می آیند. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ٤).
سرقین . [ س ِ ] (معرب، اِ) سرگین . (غیاث ) (منتهی الارب ) (آنندراج ) : گفت بعره یعنی سرقین دلیل است بر وجود شتر پوینده و اثر قدمها دلیل است بر رفتن رونده . (جوامع الحکایات چ معین ص ٥٧).